عقاید یک قابله

در این مکان و در این زمان

گره ی کور

در زندگی زخم هایی هست که لازم نیست آدم آن ها را در وبلاگش بنویسد.

+ فانی ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن ستیبل پیپل

مردم ، بیشتر اون ها ، یک هفته بعد از آشنایی ، در حالیکه کف دست هاشونو به هم می مالن و چشم هاشون برق می زنه ، با هیجان زیاد فریاد می زنن:

-دختر تو دیوونه اییییییی!

همون مردم ، همه ی اون ها، یک ماه بعد از آشنایی ، در حالیکه سرشونو با نفرت و اشمئزاز تکون می دن ، از لای دندوناشون می غرن:

-تو دیوونه ای دخترررررر!

+ فانی ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من هفته ی اول شیفتم و هفته ی دوم آففففف!

من یه وصله ی ناجورم!

همیشه و همه جا

امسال

پارسال

پیرارسال

من یه وصله ی ناجورم

ولی باید ساخت.

امسال

پارسال

پیرارسال

باید ساخت.

به خدا

من این نیستم که می بینی.

باید از نو ببینی.

+ فانی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مه دره و گرد راه

چند پرنده ی سفید ، به سفیدی مهی که در چین تپه ها و لابلای برگ ها جا کرده بود ، در هوا بال زدند و چرخیدند.زن به بهانه ی دنبال کردن یکی از آن ها به طرف مرد بر گشت.مرد جاده را نگاه می کرد.

زن فکر کرد : نه پرنده ها را می بیند نه مرا.

و وقتی سر بر گرداند پرنده ها هم دیگر نبودند.

از شیشه ی باز پنجره قاصدک پر پری تو ماشین آمد.و زن آن را با ذوق دید و تو دستش گرفت.احتیاط کرد که کرک قاصدک نریزد.امیدوار بود که قاصدک از طرف مرد آمده باشد و پیام آشتی داشته باشد.تو دلش پیغام داد : "برو بگو من هم آشتی" و فوتش کرد و زیر لب گفت : "برو".

قاصدک نرفت و جلو پای زن روی کف ماشین افتاد و وقتی زن دوباره برش داشت تو دستش خاک شد.

آسمان مشرق تیره بود.آفتاب غروب کرده بود و زن نفهمید خورشید کجا و کی پنهان شد.دلش خواست آواز بخواند ، آوازی غمگین و آشنا ، ولی هر چه فکر کرد چیزی یادش نیامد.

باد خاک آلود بود ، و هوا گرفته و چرک ، و جاده محزون و ساکت.

هلال کمرنگ و بی نور ماه پیش از وقت در آسمان بود.شب اول ماه بود.زن دلش می خواست بعد از دیدن ماه به صورت مرد نگاه کند و فکر کرد : نه ، اخم کرده است و همه ی ماهم خراب می شود.

درختی و آبی نبود.به عکس خودش در چفت فلزی کیفش نگاه کرد.

بالای سر ، آسمان یک پارچه ابر بودو در فضا خاک بیش از هوا بود.

زن فکر کرد : آمدن از این راه آمدیم؟ اینقدر طولانی نبود ، اینقدر خشک نبود.شاید چون آشتی بودیم.شاید هم راه دیگری بود.من جاده ها را نمی شناسم.اگر قهر نبودیم می پرسیدم و برایم می گفت.می گفت چند بار این راه ها را آمده و برگشته.می گفت همیشه راه خسته اش می کند جز وقتی با من است.حالا دیگر با من هم خسته می شود.

جاده خالی بود.در دو طرف آبادی نبود.نور نبود.و در تاریکی مثل این بود که جاده انتها ندارد.

...

مرد جاده ی آشنا را دوست داشت ، مخصوصا این قسمت از جاده را.نگاه نمی کرد و می دید.جاده را می دید.زن را می دید.

چند پرنده بال زدند و گذشتند.

مرد فکر کرد : غاز وحشی نبودند ولی هر چه بودند بال بلند سنگین داشتند.

باد از شیشه ی باز پنجره خاک و خاشاک را تو ماشین ریخت.مرد چشمش را یک لحظه بست.شنید که زن نرم و آهسته گفت "برو".و دید که زن خم شد و دوباره راست نشست.

فکر کرد : حتی نمی خواهد دستش به من بخورد.ببین چطور احتیاط می کند.با خودش حرف می زند.حوصله اش سر آمده.حوصله ی من هم سر آمده.

خورشید یک لحظه به نوک کوهی آویخت ، بعد میان نرمی دو قله لغزید و فرو رفت و رفت تا دیگر نبود.آسمان مغرب قرمز بود.

مرد دید که آفتاب غروب کرد و دید که خورشید پشت کوه پنهان شد.دلش خواست زن هم دیده باشد.

فکر کرد : هنوز در آسمان است ، دارد به دریا می رود.کنار دریا غروب طولانی تر است و قشنگ تر.

خورشید که رفت ، باد تند تر شد و خاک آلوده بود ، و جاده ساکت و دلگرفته.

مرد آسمان را نگاه کرد و فکر کرد : چه تاریک است.ماه اصلا نیست.تاریک است...خسته ام.چقدر خسته ام.هیچ نمی گوید.هیچ نمی پرسد.اگر خوابیده بود کناری نگه می داشتم و من هم می خوابیدم.اگر حرف می زد خواب از چشمم می رفت...کاش اصلا به این سفر نیامده بودیم.جز خستگی نداشت.

آسمان فقط ابر بود و فضا فقط خاک.

مرد فکر کرد : دیگر نمی توانم برانم.چشمهام نمی بیند.نمی توانم ، خسته ام ، خسته.

خورشید رفته بود ، ماه پیدا نبود ، جاده تاریک بود و خالی و بی پایان.

 

مه دره و گرد راه - بعد از روز آخر - مهشید امیر شاهی

+ فانی ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عادت نمی کنیم ، تغییر می کنیم

اگر بخواهیم خیلی کلی به قضیه نگاه کنیم ، آدم ها دو دسته اند و نه بیشتر.یک دسته مثل سیب زمینی هستند و یک دسته مثل پیاز.حالا توضیح می دهم چرا:

آنهایی که مثل سیب زمینی هستند فقط یک پوسته دارند.پوسته را که کنار بزنی همه چیز را فهمیده ای.صاف و سر راست.هیچ لازم نیست بشکافی و جلو بروی.همه ش همین است که بعد از برداشتن پوسته می بینی.یا خوب یا بد.یا سفید یا سیاه.یا حتی خاکستری.یا دروغ می گویند یا نمی گویند.یا شب را دوست دارند یا ندارند.یا اصلا حد واسط این همه هستند.بلاخره آنچه که هستند را هم خودشان می دانند و هم دیگران.

اما پیاز ها!

پوسته ی رویی شان آنقدر نازک است که اصلا انگار وجود ندارد.یعنی سعی ندارند چیزی را در پس این پوسته مخفی کنند.اما از طرف دیگر لایه لایه اند.و هر لایه هم هزار لایه.در واقع هیچ چیز نیستند و همه چیز هستند.اینکه دست آخر چه هستند را نه خودشان می دانند و نه دیگران.به علاوه لایه ها را هم که کنار بزنی هرگز به یک هسته با حدود مشخص نمی رسی.شاید اگر خیلی دقیق باشی به یک مرکز لایه زا برسی که مدام لایه های دیگری را به شخصیت این آدم ها می افزاید.نه سفید و نه سیاه.و نه حتی خاکستری.

حالا که این همه را گفتم باید اضافه کنم که من پیاز ها را بیشتر دوست دارم.گر چه آنها پر از تناقض و انباشته از چرا و چگونه و چطور هستند اما باز هم از موجودات سیب زمینی واری که حتی سر و ته هم ندارند جذاب ترند.همان بهتر که کسی نداند آدم حقیقتا چیست و کیست.مگر نه اینکه همین چند روز پیش یک آدم زیبا به من گفت:"انسان بزرگ ترین راز سر به مهر آفرینش است"؟

پس چرا سیب زمینی باشیم و همه ما را بدانند و بفهمند؟!

انشای فانی.وقتی به مدرسه می رفت.

نمی توانید باور کنید چقدر تغییر می کنیم.و با چه سرعت و شتابی.مگر اینکه چند تا از این انشاهایتان را دم دست داشته باشید.

+ فانی ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سر مشق

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر حاشیه ی امنیت خود را

برای آرزویی نا مطمئن

به خطر نیندازیم.

+ فانی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عطر نفتالین ، بوی پرتقال

و این منم! زنی عریان ، در آستانه ی فصلی سرد! بدون رخت و کفش مناسب! و یک کت بنتون سیصد و پنجاه هزار تومان قیمت دارد! دریغا!

تن پوش های فصل سرما را دوست دارم.حجم دهنده های خوبی هستند و باعث می شوند بیشتر و در ابعادی وسیع تر وجود داشته باشم.این البته مربوط به سال های اخیر است.بچه که بودم اوضاع کاملا متفاوت بود.

از لباس های زمستانی نفرت داشتم.از بوی نفتالینی که می دادند.از چکمه هایی که چند برابر خودم وزن داشتند.از یقه اسکی هایی که مثل چنگال دیو گلویم را می فشردند.و از بافتنی هایی که پوست تنم را به خارش می انداختند.

از همه بدتر ریخت بد و اسکیمو واری بود که باید هر روز با آن به مدرسه می رفتم.حالا ، وقتی عکس های مربوط به آن دوران را می بینم تعجب می کنم که چطور از خجالت آن سر و وضع نمی مرده ام.

اینکه قریب به بیست سال از آن زمان گذشته و تغییرات گسترده ای در نحوه ی پوشش و آرایش مردم رخ داده تنها بخشی از ماجراست.بخش مهم تر آن ، که بخش شرم آورش هم محسوب می شود ، این است که در همان سال ها و با توجه به معیار های همان دوره هم می شد به ما خندید.و من شخصا به تمام کسانی که در سال های ابتدایی دهه ی هفتاد به شکل و شمایل من و برادر و خواهر هایم خندیده اند حق می دهم و هیچ کینه ای هم از ایشان به دل ندارم.

در حقیقت ، مقصر اصلی این جریان مامانم بوده است.از وقتی یادم می آید ، او همیشه وضع ظاهری مان را فدای حفظ سلامت و نظافتمان کرده است.بخصوص در روز های سرد سال ، تنها رسالت البسه از نظر او جلوگیری از ابتلا به سرماخوردگی می باشد و زیبایی و برازندگی اصلا حرفی برای گفتن ندارند.

تقریبا از اواخر آبان ماه هر سال ، من در هیئت یک گلوله ی هفت رنگ وارد کلاسمان در مدرسه ی دخترانه ی شهید "ش" می شدم.در شرایطی که تنها جای فاقد پوشش بدنم ، مردمک چشم هایم بود.

حدودا نیم ساعت طول می کشید تا معلم مهربان کاپشن ، ژاکت ، شال گردن ، کلاه ، دستکش ، بلوز و جوراب های اضافی من را از تنم در بیاورد و در نیمکت بین دو نفر دیگر جایم دهد.اما حتی معلم هم نمی دانست که عمق فاجعه ، جایی در زیر روپوش نهفته است.

در آن ایام ، معلم ها خیلی سخت اجازه ی ترک کلاس را به دانش آموز می دادند.یک درخواست کاملا مشروع را باید آنقدر تکرار می کردی تا درست در آخرین لحظه ، وقتی دیگر هیچ تضمینی برای به گند نکشیدن کلاس وجود نداشت ، مجوز خروج برایت صادر می شد.

در آن روز وحشتناک ، من بالاخره به هر ضرب و زوری شده خودم را به سر منزل مقصود رسانده و جاگیری لازم را انجام داده و دستانم را دو طرف شلوارم قلاب کرده بودم که در کمال ناباوری متوجه شدم تنبان مربوطه در برابر پایین آمدن مقاومت می کند.چند بار در نهایت درماندگی تلاش کردم تا دست آخر آه از نهادم بر آمد و یادم افتاد که مامان ، در راستای ایجاد تابستان در زمستان ، زیر روپوش به من بینوا شلوار پیش بندی پوشانده است.

گفتن ندارد ، اما قبل از اینکه من بتوانم به دکمه های روی شانه ام دسترسی پیدا کنم تراژدی اتفاق افتاد ، و حالا با چه رویی باید به کلاس بر می گشتم؟

گریه کنان "س" را که در کلاس پنجم همان مدرسه درس می خواند پیدا کردم و توسط او توانستم از مدیر اجازه گرفته و با پاچه های خیس به خانه بروم.از فردای آن روز ، "س" از من فاصله می گرفت و سعی می کرد پیش هم شاگردی هایش خواهری مان را انکار کند.

بزرگ تر که شدم ، مامان همچنان اصرار داشت در روز های سرد سال مثل راهزن ها صورتم را بپوشانم یا دستکش موتور سواری و جوراب کوهنوردی بپوشم.اما من دیگر هرگز حاضر نشدم خودم را مضحکه ی خاص و عام کنم.

در حال حاضر ، یقه اسکی و شلوار پیش بندی به خاطر یاد آوری خاطرات تلخ  ، از سبد پوشاکم حذف شده اند.دستکش ها را هم هیچ وقت دوست نداشته ام.انگار ارتباط دست هایم را با دنیا کمرنگ می کنند.با پالتو و کلاه و شال گردن خصومتی ندارم.اما تا بخواهید عاشق پوتین ها و چکمه ها هستم.

احتمالا کسی هست که یادش بیاید چرا؟!

و همچنان این منم!

زنی خوشحال

در آستانه ی فصلی سرد!

در ابتدای درک بخار دهانم!

+ فانی ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هراس های بیهوده

من بودم و ح و س و خواهر کوچیکه و ع و اون یکی ح و ن و پ و آ و الف و یک ح دیگر و اون یکی س و م و ...(وظیفه ی خودم می دانم همین جا از تمام کسانی که اسمشان را جا انداختم عذرخواهی کنم.)رفته بودیم شهر بازی.شهر بازی رفتن امروزه روز جز تفریحاتی نیست که بشود با فخر و مباهات از آن حرف زد و به نشر خاطراتش پرداخت.بخصوص شهر بازی رفتن دسته جمعی.و از آن بخصوص تر شهر بازی رفتن دسته جمعی با آدم ها ی فوق.خوب ، البته شما آن آدم ها را ندیده اید و من برای ارائه ی یک تصویر نسبتا آبرومند از آن ها دست گشاده ای دارم که از این بابت تا پایان عمر سپاسگذار و شاکر این دنیای مجازی خواهم بود.

تقریبا از ده سالگی به بعد ، شهر بازی کارآیی خود را به عنوان یک محیط تفریحی برای من از دست داده است.چرا که غیر از اسب گردان ، قوی دریاچه ، تاب پرنده ی کودکان و سرسره بادی ، از تمام بازی های دیگرش خوف دارم! ریشه ی این ترس و وحشت در احساس علاقه و وابستگی شدیدی که به حفظ تعادل خود دارم نهفته است.بطوریکه تصور هر گونه تعلیق ، وارونگی و یا پرتاب شدن ، آسایش و اینرسی محبوب وجودم را بر هم می زند.این مشکل را حتی با پل های عابر پیاده و سرعت گیر های مرتفع هم دارم.

فلذا حضور من در شهر بازی ، در شب کذا و با اشخاص کذا ، توجیهی نداشت جز فداکاری و ایثار مثال زدنی ام در همراهی و همنوایی با یاران.بله.من اساسا آدمی نیستم که دوستانم را در خوشی ها و شادمانی ها تنها بگذارم! آن هم در شرایطی که این همه به حضور من در میان خودشان علاقمندند.

از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نماند ، وقتی برنامه ی شهر بازی با من در میان گذاشته شد ، همان شب کشیک بودم.اما تا خواستم بگویم نمی شود ، نمی توانم یا نمی آیم ، غریو اعتراض از هر طرف بلند شد و همه با هم دم گرفتند که:

سبوی ما شکسته

در میکده بسته

امید همه ی ما

به همت تو بسته

به همت تو فانی

تو که گره گشایی

تو که ذات وفایی

همیشه یار مایی!

می توانستم مقاومت کنم؟ از من بعید بود.تلفن را برداشتم و در چشم بر هم زدنی شیفتم را جابجا کردم و پاشنه هایم را ور کشیدم و دست در دست یاران به استقبال سرنوشت رفتم.

در شهر بازی من دوست داشتم پاپ کورن بخورم و به آدم ها زل بزنم و همراهانم دوست داشتند سوار هیولا ها بشوند.من آدم متمدنی هستم و کاری به کار آن ها نداشتم اما آن ها به اندازه ی کافی متمدن نیستند و اصرار داشتند که من هم سوار هیولا بشوم.بحث و جدل بین ما شروع شد.

من می گفتم:

دست از سرم بردارید! من نیستم!

و آن ها یکی یکی و به نوبت می گفتند:

اگر تو نباشی من هم نیستم!

و این جمله را طوری می گفتند که انگار بگویند: "اسپارتاکوس منم"! دقیقا با همان لحن.تصور کنید چه فشاری به آدم وارد می شود!

من آدم جو گیری هستم.البته تقصیری هم ندارم.چرا که در سرزمینی رشد یافته ام که جو خیز ترین خاک و جو پرور ترین ملت دنیا را دارد.با در نظر گرفتن این نکته و با توجه به آن روحیه ی ایثار گرانه ای که در موردش برایتان گفتم ، چاره ای نداشتم جز اینکه با قلبی خون چکان و گام هایی لرزان از پلکان هیولا بالا بروم.

تقریبا آخرین نفری بودم که رسیدم.طبق یک قانون نوشته آخرین نفر همیشه صاحب آخرین صندلی می شود.اما آخرین صندلی ، بر خلاف اسمش ، همیشه به معنای صندلی انتهایی نیست.بلکه اغلب به معنای بدترین صندلی است.صندلی باقیمانده ، انتخاب نشده ، افسرده و یقینا معیوب!

آن بالا ، احتمالا به علت افزایش ارتفاع از سطح دریا ، جو کاملا تغییر کرده بود.رفقا خوی حماسی خودشان را از دست داده و طوری سر جایشان فیکس شده بودند که یک لحظه به نظرم رسید صندلیی در کار نیست و آدم ها روی پایه هایی نشسته اند که از نشیمنگاهشان بیرون زده است.

تنها بعد از اینکه من در صندلی دوست داشتنی ام مستقر شدم ، چند نفر با آهنگی کاملا غیر اسپارتاکوسی پرسیدند:

بمیرم الهی!!!تو جات خوبه؟

من گفتم:

خدا نکنه ...

و آن ها دیگر منتظر بقیه اش نماندند.می دانم.اشتباه از خودم بود.باید "خدا نکنه" را برای آخر جمله می گذاشتم.

با عنایت به اینکه هیولا عمری طولانی را از سر گذرانده و به انواع مختلفی از امراض مفصلی دچار بود ، من وحشت مضاعفی را در خود احساس می کردم.در آن شرایط تنها دوست خوب و دلسوزی که برایم مانده بود "خدا" بود.بنابر این رو کردم به سمتش و از اعماق وجود گفتم:

هانی! لوک ات می! بیا گذشته هارو فراموش کنیم.من در حضور همه بهت قول می دم که چنانچه زنده از دل این هیولا بیرون بیام آدم دیگه ای بشم ، اونقدر که تفاوت رو حس کنی ، و دیگه اسیر و بازیچه ی هیچ جوی نشم جز جو روحانی و ملکوتی خودت! 

بعد برای محکم کاری ده تا شمع و نیم کیلو گندم هم نذر امامزاده صالح کردم که امامزاده ی با صفایی هم هست و علاوه بر امکانات زیارتی جاذبه های گردشگری فراوانی دارد.

خدا ، مثل همیشه ، حرف هایم را شنید و مرا شرمنده ی اخلاق ورزشکاری خودش کرد.گر چه پیکر پاکم به شکل افقی و روی دست های جمعیت از پله ها پایین آمد اما علائم حیاتی و سطح هوشیاری ام در حدی بود که زنده محسوب شوم.

باری! بعد از سپری شدن دوران نقاهت ، وقتی دوباره استواری امن زمین را زیر پاهای خود حس کردم ، با این سوال مواجه شدم که چرا ملت از چنین تجربه های هراس آوری این همه غرق در شور و شعف می شوند؟!

دوستی معتقد بود احساساتی از قبیل سقوط ، تعلیق و وارونگی فی نفسه لذت بخش و هیجان آورند.و ترسی که ما ،در جهان بیرون از شهر بازی ، در برابر آن ها حس می کنیم ناشی از اندیشیدن به عواقب کار و خطرات احتمالی می باشد.

از نظر من تا حد بسیار زیادی درست می گفت.یعنی در واقع علت العلل هراس های بشر همانا احساس نا امنی و تهدید حیات می باشد.اینکه ضامن ها و چفت و بست های هیولا ها تا چه اندازه در مقابله با این حس نا امنی موفق عمل می کنند ، از فردی به فرد دیگر متفاوت است.

طی روز ها و هفته ها و ماه های بعد از آن ، هر بار گذرم به میدان تجریش می افتاد و گنبد کاشیکاری شده ی امامزاده را می دیدم یاد نذر ادا نشده ام می افتادم و زاویه ی بین گردن و شانه هایم نا خود آگاه از حالت قائمه به حالت منفرجه در می آمد.

یک روز بلاخره دلم برای خودم سوخت و تصمیم گرفتم از گردن این وام افکنم زود.شما هم احتمالا آن خانم های محترم دم امامزاده را دیده اید که در ضلع غربی میدان مستقر می باشند و کارشان ارائه ی تسهیلات جهت ادای نذورات است.بنده هم با اجازه تان با مراجعه به یکی از شعب ایشان مشکل را حل و فصل نمودم.

بعد از اتمام کار ، دوست بسیار خوشمزه ای که همراهم بود محض تفریح فرمود:

اوکی! حالا دیگه نمی ری جهنم.نترس.

البته که داشت مسخره ام می کرد و بهترین کار برای من این بود که محل سگ به خودش و حرف هایش نگذارم اما نمی دانم چرا دلم خواست برایش توضیح بدهم:

جهنم ترسناک نیست عزیزم!

چرا که مرده ها ترسی از سوختگی منجر به فوت ندارند!

چرا که مرده ها در امنیت بی چون و چرای حاصل از مرگ چیزی برای از دست دادن ندارند!

چرا که مرده ها مرده اند و از هر گزندی در امانند!

پس من از جهنم نمی ترسم دوست من!

 

+ فانی ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد